تبليغاتX
تیلا
رباعی و شعر امروز (فردین عزیزنیا)

نگاه کن بدون تو چه خوب درد میکشم

ببین چقدر من قشنگ هی آه سرد میکشم

نگاه کن چطور با همین دو چشم عاشقم

شبیه آب خوردنم هی اشک مرد میکشم

نگاه کن دلم پر از نهال های سوخته ست

بهار را ببین چطور به رنگ زرد میکشم

تو رفته ای!تمام رنگهای گرم رفته اند

قیافه ی تو را از این به بعد سرد میکشم

تو را شبیه چشمهات!غریبه مثل حرفهات...

شبیه یک کسی که باورم نکرد میکشم

به من نگاه کن!ببین چه بد دلم شکسته است

چه خوب بغض میخورم چه خوب درد میکشم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

به کسی که هیچ قفس و زنجیری

جرات به بند کشیدنش را ندارد

به کسی که معنای خود زندگیست

به چشم هایش

به...

به آزاده ترین آزاده دنیا

تقدیم میکنم :

 

ای تو روز و ساعت و ماه و سال من نرو!

ای دلیل زندگی یا زوال من نرو!

زل بزن به من!ببین! بی تو سرد و ساکتم

لطف کن ازین به بعد از خیال من نرو!

شاه بیت هر غزل!ای تو بهترین ردیف

رنگ و روی شعر هام!حس و حال من نرو!

عاشق و رسیده باش تا بچینمت سریع

بی خیال این بهشت.سیب کال من نرو!

پر زدن به اوج عشق ساده شد برای من

ای پر پریدنم! ای دو بال من نرو!

نه! تو مثل هیچ کس نیستی!تو عاشقی

ای تفاوت بزرگ!بی مثال من نرو!

تا همیشه شعر باش در میان خاطرم

بی خیال من نشو!از خیال من نرو!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

 

دست بردار و بیا رگ رگ غرورت را بکش!

در خودت اتراق کن!راه عبورت را بکش!

زندگی زیباترست از آنچه تو می بینی اش

دست بردار وبیا چشمان کورت را بکش!

هر چقدر صیاد باشی صید مرگی ساده ای

مثل من قبلاخودت قلاب وتورت را بکش

دوست داری با دل دیوانه ام همسایه شو

پیش از آن لطفا غرورت را غرورت را بکش

من همان تاریک تاریک سیاهم لطف کن

پیش من این هاله ی پر نور نورت را بکش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

همین حالا که در فکرت اسیرم دوستم داری؟

روانی.منزوی و گوشه گیرم دوستم داری

 

خودت گفتی که گورم را از اینجا گم کنم بانو!!

خودت گفتی بمیری تو.بمیرم دوستم داری؟

 

تو گفتی زن بگیرم تازه آدم میشوم کم کم

خیالم تخت باشد.زن بگیرم دوستم داری؟

 

خیالت تخت!من شادابی ام را در خودم کشتم

ببین حالا که انقد سربه زیرم دوستم داری

 

خیالم  راحت ست بانو که اینها عشوه و نازند

وتو حتی اگرروزی بمیرم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

مثل همه دارم از خودم میپاشم

من هم پر شعر حسرت و ای کاشم

یک لقمه ی نان نمی شود شعر اما

شاعر نشوم چه میتوانم باشم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

از سینه و قلب من جدا بود "سکوت"

دور از من و این ثانیه ها بود "سکوت"

ای کاش که واقعا" شبیه مثلش

همواره علامت رضا بود سکوت!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

کل شهر عاشق شدند اما پری من بیشتر

مال من هستی دلم از هر چه روشن بیشتر

دوستم داری تو هم این را خودم فهمیده ام

ظاهرت هر چند انگاری به دشمن بیشتر...

بی تو هی اکسیژن ثانیه ها را میخورم

 این نفس,این زندگی کردن به مردن بیشتر...

دست بردار و بیا رگ رگ غرورت را بکش!

تا بفهمی که چه بی همتاست این تن بیشتر

زل بزن!گاهی توجه کن!توجه کن به من!

گاه گاهی مردها هم دوست دا...زن بیشتر...

چشم ها را باز کن هر بچه از حفظ ست که

دل سپردن ساده است اما شکستن بیشتر

خوب میدانم که هر جا رفته ای گل کرده ای

دوستت دارند اینجا هم ولی من بیشتر!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

ای دل تو نوازنده تر از  این باشی

باید که برازنده تر از این باشی

هر قدر که در عشق ببازی, بردی

بگذار كه بازنده تر از اين باشي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

تو مثل بارن بهاری,دوستت دارم!

حتی اگر بر من نباری دوستت دارم

حتی همین حالا که از من دل بریدی تو

حتی دراین چشم انتظاری دوستت دارم

تو کیستی که اینچنین در رگ رگم هستی؟!

تو از کدام ایل و تباری؟دوستت دارم!

"دیوانه" یا "عاقل" و یا ترکیبی از هر دو؟

هر طور بانو دوست داری دوستت دارم

با اینکه از من خسته ای,با اینکه خیلی سرد...

تنهام داری میگذاری دوستت دارم

تو مثل بارانی و من هم عاشقت هستم

بر من بباری یا نباری دوستت دارم!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

به مردم مظلوم غزه:

هر چند که دشمن تو گرگ ست,نترس

تنهایی تو غمی سترگ ست,نترس

بگذار که سبزی تنت سرخ شود!

ای غزه !خدای تو بزرگ ست,نترس

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

سلام دوستای عزیزم!

با اجازه شما رباعی پست قبل رو اصلاح کردم امیدوارم این یکی بیشتر به دل بشینه!

(اصلاح شده)                                         (  قبل از اصلاح)

نه تشنه ی تشنه ام نه سیرم باران=نه تشنه ی تشنه ام نه سیرم باران

در  برزخ دریا و کویرم باران             =ما بین گلستان و کویرم باران

نه رومی رومی ام و نه زنگی زنگ=دیشب که نیامدی مهم نیست ولی...

نگذار که آشفته بمیرم باران !       =بدقول شوی نمی پذیرم باران !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

روز دانشجو رو به همه دانشجویان عزیز تبریک میگم!به مناسبت این روز عزیز این شعر رو دوباره توی وبلاگم قرار دادامیدوارم خوشتون بیاد!

مثنوی "یار دبستانی"

آی پری عشق دبستانی ام!

در پس چشمان تو زندانی ام

وای که دهقان فداکار تو

گشته پریشان و گرفتار تو

قلب من آن شاخه گل لاله بود

خسته و پژمرده پی ژاله بود

آه که تصمیم چو کبرای تو

کرده مرا عاشق و رسوای تو

کاش که پتروس کمکی جسته بود

تا سد چشمان مرا بسته بود

تشنه ترینم پس این ماجرا

ای حسنک پس تو کجایی کجا؟؟؟

در دل مترو که و تنهای من

حک شده ای سرو سکویای من

خسته ولی جای قرارم هنوز

مثل همیشه سر کارم هنوز

کاش بپیچد وسط کوی من

عشق تو چوپان دروغگوی من

کاش در این شهر پر از هاج و واج

دل بسپاری به دلم چون دو کاج

کودکی ام مملو از بوی تو ست

طرح خمی از خم ابروی تو ست

کاش بیایی و بخندانی ام

آی پری یار دبستانی ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

سلام!

بعداز خیلی....دوباره اومدم !

 

این ضد حیات را بگیرید از من

این دغدغه جات را بگیرید از من

شاعربشوم ,بعدجنون ,بعدش... نه!!!

کم کم کلمات رابگیرید از من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

 

بی رنگ و فروغ کرده دنیایم را

حسی که دروغ کرده دنیایم را

ای کاش که تنهام کند , تنهایی

بدجور شلوغ کرده دنیایم را .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

من یک دل بیقرار دارم باران!

از تو کمی انتظار دارم باران

 

آبستنم از کویر,می فهمی که؟؟!!

باران باران ویار دارم باران.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

 تقدیم  به شاعر توانا  جلیل صفربیگی:

 

یک جای ملاقات نداری حتی !

نه,نظم و مراعات نداری حتی

 

هی روغن و نان برنجی کرمانشاه...

ایلام ! تو سوغات نداری حتی...

(انتشارات نداری حتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

 

خداحافظ,همین جا و همین حالا خداحافظ

همین حالا که خط خوردند رویاها,خداحافظ

همین حالا که خیلی ساده قلبم را شکستی تو

وخیلی ساده تر بردی دل خود را خداحافظ

همین جایی که روزی دستهایت را به من دادی

همین جایی که دارم میشوم تنهاخداحافظ

همین حالا که دارم زندگی را ساده می بازم

همین حالا مه بیرنگست و بی معناخداحافظ

همین جازیر نورسردوتاریک دوراهی ها

همین جایی که کردیش آخردنیا خداحافظ

خداحافظ "تو" بیدل,خداحافظ "من" عاشق!

"من" و "تو" که نشد باشید با هم "ما" خداحافظ.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

از عین گرفته قاف تا شین بازیست

هر بار خدا برنده ی این بازیست

 

ما بازی عشق را فقط میبازیم

وقتی که خدا,خدای فردین بازیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

 

یک بیت , پر از ستاره تقدیمم کرد

یک بیت پراستعاره تقدیمم کرد

 

آن شب که چراغ سبز چشمش گل کرد

یک بیت, پر از ستاره تقدیمم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  | 

از حنجره هایمان صدا را بردند

از روی زمین عشق وصفا را بردند

 

انگار که سکته زد زمین وقتی که

از کالبدش روح خدا را بردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط فردین عزیزنیا  |